امیر عطاامیر عطا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره

امیرعطا جون Amir Ata Jon

سلام به همه دوستای گلمون... باورم نمیشه بازم اومدم اینجا، به زودی اینجارو به روز می کنم... 🤩🤩

4 دست و پا رفتن امیر عطا جون

یه مدتی میشد که عزیز دلم روی زمین می غلطید و همه جای خونه رو می گشت. یه هفته قبل اینم که کاملا راه بیفته عقب عقبی می رفت ولی از 14 آبان ماه دیگه حسابی راه افتاد و چهار دست و پا میاد دنبال مامان تو آشپزخونه!! اواخر 8 ماهگیشم 2تا دندون از بالا در می آورد که 1 هفته بعدش دیدم 2 تای دیگه هم همون بالا جوونه زدن.بگوماشالله.       اینم چن تا عکس مربوط به اون دوران آخی وقت لالا شده؟؟     ...
15 بهمن 1392

اولین آواهای پسر نازم

گل من اولین کلمه هاشو که بیشتر متشکل از جرف "ق"بود مثل "قاقا" "آقا" "قا" تقریبا از اواسطدیماه به زبون آورد.بعد از اون هم اول شروع کرد به گفتن "بابا" "عممممم"  و بعد مامان. فداش بشم چه لذتی داره شنیدن کلمه مامان از زبون 1 همچین فرشته ای  تازه اولین بارشو بگوکه کلی ذوقیده بودم  فدای شیرین زبونی هات مامان.                                 ...
15 بهمن 1392

راه رفتن عطا جون

19 بهمن 91 بود که پسر کوچولوی نازم خودش سرپا ایستاد چند قدم بدون کمک کسی راه رفت.(نکته قابل توجه:اولین هر کار و پیشرفت پسرم در منزل باباجونی رخ می دهد.) از اوایل اسفند هم که بلند می شد و از این سر اتاق تا اون سر راه می ره. امیدوارم تا تولدش حسابی راه بیفته تا بتونم کفش پاش کنم.الن دیگه شیرین می گه :بابا- مامان- ادی-اخ- جیزا- دی دی- عممم- وقتی یه چیر جالب می بینه و تعجب می کنه پشت سر هم می گه:ا ااااااااااااا و اونقدر جالب که آدم دلش غش می ره.                                                   شب نوشت 22 اسف...
15 بهمن 1392

پسرمون آقا شده

30 مرداد ماه عصری 3 تایی رفتیم مغازه بابایی. پسرم دیگه مرد شده.حالا میتونه با کمک بشینه- سوار روروئکش بشه و.... ولی به جاش حسابی لاغر شده.گرمای مرداد حسابی گلمو کلافه کرده. باید 1 سر برای ویزیت ببریمش پیش دکترش.ایشالله از اوایل ماه بعد گل پسرم میتونه غذای کمکی داشته باشه. قربونبش برم الهیییییییی. 1عکس از ....... چی میگه؟؟؟؟؟؟ بمیرم برای پسرم...پشه ها حسابی نیشش زدن                                                      بابا و عطا " آماده رفتن به خونه عمه برای افطاری &n...
15 بهمن 1392

روزهای اول شکفتن گلمون

از کجا شروع کنم ناز مامانی که از وقتی اومدی شیرینی زندگی من و بابا احمدت صد چندان شده.ناز گل ما صبح 1 روز زمستونی_بهاری تو اتاق سبز عمل زیر سایه خدای مهربون اولین ونگ ونگشو سر داد ومن و باباییشو کرد مامان و بابا! دکتر نوزادان همون روز معاینت کرد ووضع عومیت خوب بود.فرداشم واکستهای بدو تولدتو زدن و ساعت حدود 1و30 دقیقه 5شنبه 25 اسفند بود که اومدیم خونمون. و اینطری بود که پا گذاشتی تو زندگیمون و ما شاد از بودنت و مامانی "پیش خودمون بمونه" تگران و دلواپس از این اتفاق تازه که بیشترش به این خاطر که آیا میتونم از عهده مسئولیتی که خدا لایقم دونسته و به عهده ام گذاشته بربیام یا نه؟  که به لطف خودش و عسل بودن تو هرروز که میگذره بیشتر خدارو شاکد...
15 بهمن 1392

2 ماهگی گلم

از اتفاقات مهم قبل اینکه 40 روزهگی گلم تموم شه رفتن خاله جون آمنه اینها به مکه بود که تو 28 یا 30 روزه بودی دلم.و چون خیلی کوچولو بودی همش گریه  می کردی      وقتی 2 ماهه شدی خوب مامانیرو میشناختی وتا باهات حرف میزدم بهم لبخند میزدی و با اون چشمای مهربونت نیگام میکردی. اونوقت ها حسابی تپل بودی و آدم دلش میخاست لپ هاتو گاز بگیره الهی فدات شه مامان      اولین سرماخوردگی 16 خرداد 91 بود که پسرم اولین بار سرماخوردگیرو تجربه کرد!البته خداروشکر خیلی شدید نبود. جمعه بردیم دکتر خودش ویزیتش کرد و یه سری دستورات داد که انجام دادیم وحالش بهتر شد...ولی کلا برای منتجربه تلخی بود گل پسرم. گلم ...
15 بهمن 1392

6 ماهگی گلم

25 شهریور رفتیم بهداشت و واکسن پایان 6 ماهگی عطارو زدن.الهی بمیرم پسرم چن روزی ناخوش بود و تب داشت که به لطف خدا بهتر شد.29 شهریور هم باگلم و بابایی رفتیم آتلیه و 1 عکس ناز از پسرم گرفتیم که همیشه به دیوار خونمونه ایشالله. متاسفانه تو لب تاپ موجود نیس که بذارم تو سایتتم یادگاری!  به امید روزیکه پسرم با عروسش برن آتلیه و عکس بگیرن......وای همیشه وقتی به بزرگ شدن و امیر عطا فکر میکنم دم می گیره. جون به تبعش پیری ما میاد!  ولی چه میشه کرد. گریزی نیست. ...
15 بهمن 1392

11 ماهگی گل پسرم

پسرم تو 11 ماهگی :                                                                                                   کاملا توپ رو می شناسه و می دو نه قل می خوره و با دست یا پا قلش می ده و شادی می کنه   دس دسی می کنه.                                               ...
15 بهمن 1392

1 سال و 1 ماه و 4 روزگی گلم

92/1/30 سلام پسر نازم. تاریخ مذکور جمعه بود که بازم مثل هر جمعه بابایی صبح رفته بود مغازه ولی بعد از ظهر کنارمون بود. شما هم که صبح زود بیدار شده بودی و لالات ناقص بود بعد رفتن بابایی گرفتی خابیدی تا ساعت 3! که مامانی هم وقت کردم و آشپزی کردم هم واسه خودمون و هم واسه تو همون غذایی که خدارو شکر دوس داری و می خوری. اگه شد 1عکس از این معجون مامان پز می ذارم بعدا. هیچی دیگه بعد از نهار پروسه لالا . اینبار شما و بابا. مامان بیچاره هم سرمو با کارام گرم کردم که شکر خدا هیچوقت تمومی نداره. خصوصا از وقتی گل پسری راه می ره کارای مامانی 10 برابر شده! همش دنبالت می چرخم و یا اسباب بازی هاتو جمع میکنم و یا وسایل کشوهای آشپزخونه رو که به لطف پسرم همه جا...
15 بهمن 1392